|
مــردگان مـــیـمیــــ ـرند و فراموش میشوند... چه زود فراموش شدم بی انکه بــــمیـــ ـ ـرم.... |
||||
|
من مرده امـــ .. و اينكــ تابوتـمـــ را... ميان سنگيني سكوتـــ.. سنگين تر از دردهايـمــ ... به سوي فرجاميـــ كه گريبانگيـر انسان هاستـــ... مي برند.. قبـرمـــ را.. به تزيين دانه هاي خاكيـــ كه جسممـــ را در بر مي گيرند.. مي آرايند... و... رويايـمـــ را پايان مي بـخـشـد... و زندگي پر از رنـجمـــ را... فرجامي ابدي ميدهد... انسانها... زمان را تسخيـر خواهند كرد... و آرام و آرامتـر از ثانيه ها... فراموشمـــ خواهند كرد... و من... ديگر طعمــــ تلخ زندگي را.. نـخواهـمـــ چـشيد... من مرده امـــ ... پ.ن.1: باید همین امشب رها شد.......باید!!!!! چرا قتل نفس گناه است؟؟؟؟؟ پ.ن.2: و چه تلخ است این بغضی که با حرف آخر است........پ.ن.3: وب 2وم خودم ₪ The vaMpirE PrinCe ₪
نظر خصوصي نذارين جواب نميدم ..
زياد نتــــ نميامــــ....... واسه اپاتـــون دير كردمـــ شرمنده.... DarkNess girl
+
تاريخ <-PostDate.†->ساعت 11:0 نويسنده ملیــســـ ــا
|
پ.ن. 25 بهمن: بهـــــ سلامتيه اوني كه روز ولنتاين تنهاستــــــ ... به سلامتي اوني كه وقتي داره تو خيابون قدمـــ ميزنه با ديدن اونايي كه دست تو دستـــه همن اشكـــ تو چشاش جمع ميشه... دوستاي گلم ولنتاين و پيشاپيش اسپندگان - روز عشق رو بهتون تبريك ميگمــــ ... نظر خصوصي نذارين جواب نميدم ...
+
تاريخ <-PostDate.†->ساعت 0:0 نويسنده ملیــســـ ــا
|
✖ بشکافــــ... ✖ بشکافـــــ سینه امــــ را قلبــــ... ✖ این استخوان هایِ نیمه جان... ✖دیگر... ✖ توانِ تحمل ِ مشتــــ هایِ مکررتــــ را ندارند...
✖ شاید پــــرواز را به روحمــــ یــاد دهد... ✖ نظر خصوصي نذارين جواب نميدم .. ✖✖ زياد نتــــ نميامــــ كنكـــور دارمـــ....... واسه اپاتـــون دير كردمـــ شرمنده.... ✖✖✖ وب 2وم خودم ₪ The vaMpirE PrinCe ₪
+
تاريخ <-PostDate.†->ساعت 17:46 نويسنده ملیــســـ ــا
|
يادمه كنار تـــو لبـــ ساحل قدم قدم ميزدم... زير بارون دستـــ تو دستـــ هم يه عالمهـــ قسم.. خورديم باشيم با هم... اما تو رفتي و من موندم و غــــــــــم... حالا كهـــ رفتيِِِ از دنيام ديگهـــ دنيارو نميخوام.. ديگهـــ ساحلهـــ دريارو نميـــ خوام.... بي تو من بيـــ كس و تنهام ... ديگهـــ دنيارو نمي خوام ديگهــــ بارونهــ ابرارم نميخوام... از حالم بيــ خبري سختهـــ در بهــ دري... بيــ همسفري... حرفاي خوبـــه تو چهــ عاشقانهـــ بود واسم ترانهـــ بود... وليــــ اي كاش اون روزا چهـــ زود نميگذشتـــ بود..نزديكـــ اينجا با هم.. حالا زندگيم شده تــرانهــــ ي سكـــوتــــــ.... پ.ن.1: تـــولد وبم مباركــــ 1سالهـــ شد... پ.ن.2: 1سال گذشتـــ .. اگهـــ بودي ميشد 3مين سالهـــ دوستيـــ مون... هنوز كارتـــ پستالاتو دارم.. هنوز بو عطرتو ميده... حيـــــفــــ..... ايشا ا... خوش باشيـــ.. 1سالهـــ همهـــ تنهاييامو تو وبمم... وبـــ جونم تـــولدتـــ مباركـــ مرسيـــ كهـــ بهـــ حرفام گوش داديــــ.... پ.ن.3: وب گروهي كليك كنيد دوستان رويايي پ.ن.4: وب 2وم خودم ₪ The vaMpirE PrinCe ₪ نظر خصوصي نذارين جواب نميدم ... روز مــــادر مبــــاركــــــ.....
+
تاريخ <-PostDate.†->ساعت 13:31 نويسنده ملیــســـ ــا
|
![]()
پ.ن1: واسه اپ نشد خبر بدم به همه.. شرمنده.. پ.ن.2: تو می آیی یقین دارم که می آیی زمانی که مرا در بسترسردی میان خاک بگذارند.. تو می آیی یقین دارم.. پ.ن.3: وب گروهي كليك كنيد دوستان رويايي پ.ن.4: وب 2وم خودم ₪ The vaMpirE PrinCe ₪ نظر خصوصي نذارين جواب نميدم ... اين اهنگ تقديم بهتــ .. خدا جـــــــــــــــــــــــــونم دلم گرفـــــتـــ ـــه ..... شاید بعدها در گذر زمان از کنار هم عبور کنیم و به سردي بگوييم اين غريبه چقدر شبيه خاطراتم بود... DarkNess Girl
+
تاريخ <-PostDate.†->ساعت 13:25 نويسنده ملیــســـ ــا
|
+
تاريخ <-PostDate.†->ساعت 1:16 نويسنده ملیــســـ ــا
|
امشب بغض هاي تنهايي من دوباره مي شکند آخ که چقدر تنهايم... دل بيچاره ام بس که سنگ صبورم بوده خرد شده
سلام... بعد ۳هفته اومدم.... زیاد حالم خوب نیست شرمنده کم کم به همتون سر میزنم واسه اپ تا جایی که میتونم خبر میکنم اونایی که خبر نکردم ناراحت نشن.. شرمنده.. مرسی که وقتی نبودم به یادم بودین دوستون دارم...
مثه همیشه هیچی نمیگم... سکوت میکنم... هه... نظر خصوصی نزارین.. دیگه جواب نمیدم...
پ.ن.۱: عیــــــــ ـــــــــدتون مبـــــ ـــــاركــــــــــــــ پ.ن.2: خدايــــــــــ ــــا مگر من كوره ي آهنــگرم که هر دم ميزني آتـــش بــه جــ ــانـم؟ پ.ن.3: خدا جونم میبینی؟؟؟؟؟ اینم از امسال...
DarkNess Girl
+
تاريخ <-PostDate.†->ساعت 22:10 نويسنده ملیــســـ ــا
|
![]() ....مادر گفت عشق یعنی فرزند.... پدر گفت عشق یعنی همسر .... دخترک گفت عشق یعنی عروسک.... معلم گفت عشق یعنی بچه ها. ....خسرو گفت عشق یعنی شیرین. ....شیرین گفت عشق یعنی خسرو. ..... فرهاد گفت: …. ؟ فرهاد هیچ نگفت. .... فرهاد نگاهش را به آسمان برد ....باچشمانی بارانی. میخواست فریاد بزند اما سکوت کرد ....میخواست شکایت کند اما نکرد. نفسش دیگر بالا نمی آمد .... سرش را پایین آورد و رفت! هر چند که باران نمی گذاشت جلوی پایش را ببیند! ولی او نایستاد. سکوت کرد و فقط رفت. .... چون میدانست او نباید بماند. و عشق معنا شد ...
....این روزا عشق به درد داستانا میخوره
...دوستان نتم خرابه بعضی از وب ارم باز نمیکنه.. اگه یه موقع دیر جواب دادم به نظراتون ناراحت نشین ....درست شد حتما میام.
....یه چند روز نیستم.... اومدم به همتون سر میزنم....دلم واستون میتنگه
DarkNess Girl
+
تاريخ <-PostDate.†->ساعت 15:50 نويسنده ملیــســـ ــا
|
...نوازشم کن ۱۶ بهمن... تولدم مبارک....
واسه داداشی مالک دعا کنین... DarkNess Girl
+
تاريخ <-PostDate.†->ساعت 13:1 نويسنده ملیــســـ ــا
|
نمی دانست قلبش را کجا گم کرده است . تنها احساس خوش را به یاد داشت. احساسی که تابه حال نداشته است . گیج و مبهوت به دنبال قلبش می گشت به هرکجا که میرسید می پرسید . هرکجا که احساس می کرد قلبش آنجا باشد سر کشید . اما هیچ نیافت . نا امید راه خانه را در پیش گرفت. نگاهش را لحظه ای از زمین جدانمیکرد . قلبش را در زمین می جست با خودمی گفت :شایدکه لحظه ای غفلت کرده و آن را برزمین انداخته باشم . وای برمن اگر این چنین شده باشد وای بر من که حالا هزاران جای پابر رویش نقش بسته است . دراین افکاربودکه صدایی او را متوجه خود کرد وقتی که سربه سوی صدا برگرداند کودکی را دید که قلبی زخمی در دستانش می تپد . ناله ای سرداد و بر زمین افتاد بیدار که شد قلبش سر جایش بود . اما پراز زخم هایی که مرحمی نداشتند.اشک چشمانش را نمناک کرد و به یاد کودک افتاد او را در کنار خود دید . خوب که به آن نگریست متوجه شد که آن کودک شبیه خودش است ازاو پرسید که این قلب را کجا پیدا کردی ، کودک آرام جواب داد در راه می گذشتم تو را دیدم که غرق درصورتی زیبا قلبت را به صاحب آن می دادی . وقتی او قلب تو را گرفت تو را ترک کرد من نیز به دنبال او رفتم چندین گام بیشتر بر نداشته بود که قلبت را بر زمین انداخت و قلب دیگری را در دست گرفت . وقتی که قلب تو بر زمین افتاد هر رهگذری که عبور می کرد پا بر روی آن می گذاشت تا این که رفت و آمد ها تمام شد و من توانستم آن را از زیر پا ها و از روی زمین بردارم . او که حالا به یادش آمده بود که قلبش را کجا گم کرده است . نگاهی به قلبش انداخت وبا خود عهد بست که دیگر قلبش را به هر رهگذری نسپارد ....
پ.ن.۱: دوستای گلم نظر خصوصی جز موقع هایی که واجبه نزارین.. دیگه جواب نمیدم.. ممنون....
پ.ن.۲: ۱۶ بهمن تولدمه... تا اون موقع اپ نمیکنم... خدا جونم دلم خیلی گرفته....
بعد ۲ هفته اومدم... مرسی از نظراتون.. شرمنده کردین... DarkNess Girl
+
تاريخ <-PostDate.†->ساعت 12:59 نويسنده ملیــســـ ــا
|
چقدر سخته توی چشمای کسی که تمومه عشقت رو ازت دزدید و به جای اون یه زخمه همیشگی به قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز از کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوزم دوستش داری ...... چقدر سخته که دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یکبار زیره غرورش همه ی وجودت له شده ...... چقدر سخته توی خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی که دیدیش هیچ چیزی به جز سلام نتونی بگی...... چقدر سخته وقتی بهش پشت کردی دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری ..... چقدر سخته گل آرزو هاتو توی یه باغه دیگه ببینی و هزاربار توی خودت بشکنی و اونوقت آروم زیره لب بگی گله من باغچه ی نو مبارک .....
پ.ن.۱: اهنگ وبم تقدیم به..... مرسی از نظراتون دوستای گلم شرمندم کردین... دوستون دارم.. موفق باشین..
darkness girl ادامهـ مطلبـــ
+
تاريخ <-PostDate.†->ساعت 12:36 نويسنده ملیــســـ ــا
|
مرد درحال تمیز کردن ماشین بود که متوجه شد پسر 8 ساله اش بر روی ماشین خط می اندازد مرد با عصبانیت چندین مرتبه ضربات محکمی بر دست کودک زد بدون اینکه متوجه آچاری که در دستش بود شود در بیمارستان کودک انگشتانش را از دست داد کودک پرسید: پدر انگشتانم کی رشد می کند؟ مرد نمی توانست سخنی بگوید به سمت ماشین بازگشت و شروع کرد به لگد کردن ماشین و چشمش به خراشیدگی کودک خورد که نوشته بود دوستت دارم پدر
darkness girl
+
تاريخ <-PostDate.†->ساعت 15:4 نويسنده ملیــســـ ــا
|
|
||||